مسافر
نویسنده : صبا شهریاری::
27/2/91:: 10:30 صبح
گوش کن!
می شنوی؟ یکی میآید!
نزدیک و نزدیکتر! خوب گوش کن!
حالا دیگر صدای پایش را میتوانی خوب بشنوی!
تند قدم برمیدارد گویا برای رسیدن عجله دارد!
انگار چاره ای جز رسیدن نیست!
اما به کجا؟
به کجا چنین بی پروا میشتابی ای عمر؟
مگر نمیدانی که من هنوز در محاسبه جواب دو ضرب در دو ماندهام؟
مگر نمیدانی که من هنوز کارهای نکرده بسیار دارم و راههای نرفته فراوان؟!
مگر نمیدانی که من هنوز جوانی نکردهام که مرا به پیری میبری؟
چه بی انصافی ای عمر! چه بی صدا بر من گذشتی و من ندانستم که دیگر بر نمیگردی!
صبر کن! بگذار به کوله بارم نظری بیفکنم!....
ای وای بر من!
چه کسی توشه ام را برداشته است؟
در کدام منزل کیسه ام پاره گشت و من نفهمیدم؟
به کجا برگردم که پل های پشت سرم همه ویران شده است و راه بازگشتی نیست؟
چه کنم با دست تهی؟ که منزل پیش رو بس صعب و دشوار است و بی توشه گذر کردن از گردنه های آن ناممکن!
به که التماس کنم؟ به که پناه ببرم؟ کجا روم؟
؟؟؟...........
مولای یا مولای...
انت المولا و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولا؟
مولای یا مولای...
انت القوی و انا الضعیف و هل یرحم الضعیف الا القوی؟
مولای یا مولای...
انت الهادی و انا الضال و هل یرحم الضال الا الهادی؟
..........
مهربانا تو بگو چه کنم؟ که باز با دست تهی و روی سیاه و بار گناه به تو روی آورده ام!
میشود مرا بپذیری؟ می شود از من درگذری؟ میشود مواخذه ام نکنی؟
نه این تمام چیزی نیست که از تو میخواهم!
گستاخ شده ام که بیشتر میخواهم؟
خودت گفتی بخوانمت تا اجابت کنی!
خودت گفتی بنده ای را که به درگاهت آمده است دست خالی باز نمیگردانی!
عزیزانت گفتهاند که از تو باید زیاد خواست که تو کریمی و از کریم باید انتظار کرم داشت!
پس اجابتم کن که من از تو، تو را میخواهم! آغوش گرم و پرمحبتت را میخواهم!
میشود مرا در آغوش کشی؟ میشود کوله بار خالی از حسناتم را از عشق پر کنی؟
میشود محبتت را بر من بباری؟ میشود ...؟
میدانم که اجابتم میکنی که تو هرگز خلاف عهد نکرده ای!
مهربان من شرمندهام در روز دیدار مپسند!
آمین یا رب العالمین.
---------------------------------------------------
دلم گرفته
نویسنده : صبا شهریاری::
7/10/90:: 12:21 عصر
دلم گرفته.....
دلم از دنیای بی تو گرفته...............
دلم از همه روزهای بعد از تو گرفته.......
مولای من! یا ابا عبدلله. دلم گرفته آقا جان....
محرم چه زود رفت و نام تو چه زود لبهایمان را ترک گفت.
آقا جان غمگین بودن خوب نیست، گریه کردن خوب نیست، آشفته بودن خوب نیست، بغض در گلو خوب نیست...
اما...
اما اگر همه اینها برای شما باشد خوب است، زیباست، دوست داشتنی ست.
وقتی نام شما می آید آقا، همه خوب می شویم، کربلایی می شویم، عاشورایی می شویم و ابالفضلی می شویم .
اما همین که عاشورا تمام می شود و محرم می رود و نام شما کمتر می آید، وای بر ما که خدا می داند چه می شویم، کوفی؟ شامی؟... وای بر ما.
آقا می دانم که خیلی دور شدیم از شما، اینقدر که بعید می دانم همان هفتاد و دو تن نیز برای جگر گوشه اتان یار باقی مانده باشد!
دلم گرفته آقا جان، از اینکه اینقدر یار نیستیم که آن دلدار به پشتگرمی ما بیاید و لشگر نفاق و کفر و دروغ و ریا را بتاراند.
دلم از خودم گرفته و از همه چون منی که ادعای انتظار و شیعه بودن داریم اما...... وای بر ما!
آقا جان برای هدایتمان شما دعا کنید.
---------------------------------------------------
نیاز
نویسنده : صبا شهریاری::
5/8/90:: 4:56 عصر
مهربان من به تو نیاز دارم
بیشتر از نوزادی به مادر، بیشتر از ماهی به آب
بیشتر از نیاز موجودی به هوا
به تو نیاز دارم و بی تو مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و نوزادی که از آغوش مادر محروم گردد و موجودی که نتواند نفس بکشد. خواهم شد.
به تو نیاز دارم ای آنکه به کسی نیاز نداری!
بی تو آیا زندگی دیگر رنگی خواهد داشت؟
می دانم که بی تو مردن بهتر از زندگیست!
مهربان من خودت را از من مگیر!
مهرت را از این بندگان غافل خود مگیر که خود میدانی چون کودکانند که سرگرم بازیچه دنیا شده اند و اگر روزی بزرگ شوند باز به آغوش تو باز خواهند گشت
اینبار با عشق و ایمان!
خودت را از ما بندگان ضعیفت مگیر مولای من!
---------------------------------------------------
مناجات
نویسنده : صبا شهریاری::
19/7/90:: 1:5 عصر
خدایا!
خدایا!
خدایا!
دلم گرفته از این زمونه بی تو!
دلم گرفته از همه اونهایی که یادشون رفته قرار بوده جانشین تو باشند روی زمین!
و از همه اونهایی که یادشون رفته یه روزی باید این دنیا رو با همه دلفریبیش رها کنند و برگردند پیش تو و بگن که چه کردند در این دو روزه عمر و چه با خودشون آوردند.
دلم گرفته از خودم که بعضی وقتها دلبسته دنیا میشم و یادم میره قرار بود فقط عاشق تو باشم که:
"در یک دل نمیگنجد دو دوست"
مولای من!
نذار دلبسته این سرای سپنج بشم و تمام زندگیم رو به باد بدم.
نذار توی این زمونه ای که معنی عشق عوض شده من هم همرنگ جماعت بشم و آستان بلند عشق رو به خاک بیالایم.
مولای من!
دلم گرفته از مردمی که معنی اشکهام رو نمیفهمند!
از زمونه ای که نمیشه از غم هجر تو با کسی سخن گفت!
خدایا!
نذار گم بشم توی زرق و برق این دنیای پرفریب!
نذار....!
---------------------------------------------------
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود .... آره داشتم میگفتم زیر این چرخ کبود آدمهایی زندگی می کردند که سرشون به کار خودشون گرم بود. خیلی وقت بود که همه دنبال پیشرفت و ترقی و زندگی مرفه بودن. صبح تا شب کار می کردند و به هر دری میزدند تا پول در بیارن و بعد هم هر چی درآوردن خرج کنن. دیگه فکر و ذکر دیگه ای نداشتن. بله دوستان توی این شهر که خیلی وقت بود دیگه کسی به آسمون نگاه نمیکرد و حتی شبها از نور چراغهای شهر ستاره ها رو نمیشد دید یه دختر کوچولویی زندگی میکرد که دلش از همه اینها گرفته بود. دلش میخواست یکبار هم که شده همه دست از کار بردارند و دور هم جمع بشن و بگن و بخندن. دلش می خواست یه نفر پیدا بشه که بتونه باهاش درد دل کنه. از چیزهایی بگه که نمیشه با پول خریدشون. از چیزهایی که مثل بغض شده بود و راه گلوش رو بسته بود. نمیدونست هنوز هم کسی پیدا میشه که دنبال عشق و محبت و فداکاری باشه یا نه همه ماشینی شدن. با خدای خودش درد دل میکرد. یعنی میشه دنیا عوض بشه و آدمها اینقدر به فکر خودشون نباشن؟ یعنی میشه؟
---------------------------------------------------
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
---------------------------------------------------